داستان نازنین: شادمانی بر باد رفته/ Nazanin’s story: The lost happiness

از خیابان ولیعصر به سمت میدان ولیعصر می آمدم. در حال به یاد آوردن خاطره ای، خوشحال بودم و لیخندی به لب داشتم. مردی از کنارم رد شد و به مسخره گفت: “چته اینقدر خوشحالی؟” او رد شد و رفت اما من دیگر خوشحال نبودم و حس بدی داشتم. از طرفی با خودم مبارزه می کردم که حس خوبم را از دست ندهم و نمی شد. از طرف دیگر از خودم عصبانی بودم که چرا اجازه داده ام کسی با یک جمله مرا ناراحت کند، در این مورد هم کاری از دستم ساخته نبود. از طرف دیگر دچار حس بدی شده بودم که شاید من نباید در خیابان خوشحالی ام را نشان می دادم. به خودم یادآوری کردم که من هیچ کار بدی نکرده ام و احساس بدم کم شد، اما شادمانی ام رفته بود و تا ساعت ها برنگشت.

I was coming to the Valiasr Sq from the main street. Remembering a memory, I was happy and smiling a bit. A man said mockingly: “Hey whats up happy?“ and passed by. I was no longer happy, and had a bad feeling. I was fighting with myself to keep myself happy. I failed. I was angry at myself for being saddened by just a sentence from a stranger, but I could not help it. I also felt guilty for showing my happiness in the street. Later, I reminded myself I had not done anything wrong. It decreased my pain, but I had lost my happiness until a few hours later.[got_back]

This post is also available in: Persian