Category: کلامی

دوچرخه سواري ميکردم

دوچرخه سواري ميکردم, خيلي بزرگ نشده بودم ولي متوجه شرايط بودم که موتور سواري 3 پشته بهم نزديک شد و پيشنهاد داد. مونده بودم. چرا که نه دختر بودم و نه اصلاً تو باورم تا اون روز ميگمجيد که ممکنه چنين اتفاقي براي من بيافته. چون تا جايي يادمه اين ما پسر ها بوديم که … ادامه

به تجربه های ریز و درشت خودم نگاه میکنم میبینم انتخاب بین بدترینشون کار سختیه

الان که دارم به تجربه های ریز و درشت آزار خیابانی خودم نگاه میکنم میبینم انتخاب بین بدترینشون کار سختیه. از لمس شدن توی ماشین تا لمس شدن توسط موتوری یا ماشین یا دیدن آلت موتورسوار تا نگاه های سنگین هر روزه کوچه خیابان، تا تذکر تحقیرآمیز به حجاب حتی رنگ لباس ،تا استادی که … ادامه

تو پارک نشستم تا کمي کتاب بخونم

يک هفته پيش تو تايم اضافي تا رسيدن, سرويس خوابگاه تو پارک نشستم تا کمي کتاب بخونم و تو همون مدت 45 دقيقه اي تقريباً از هر 2, 3 نفري که رد ميشدن – که خب مطئناً همگي هم پسر بودن – هر کدوم حرفي و تيکه اي ميزدن.

چنتا نوجوون تو مسير که ميومده بهش متلک انداختن

يبار دوستم برام تعريف کرد که چنتا نوجوون تو مسير که ميومده بهش متلک انداختن و اون روز که روز سردي بود بهش گلوله برفي پرت ميکردن, قرار بود حرفاي مهمي بزنيم, ولي اين اتفاق و حس به وجود اومده ازش, همه وقت کمي که داشتيم رو ازمون گرفت…

در کوچه کنار من حرکت ميکرد و…

دبيرستاني که بودم به مدت طولاني صبح ها و ظهر ها هنگام رفتن به مدرسه و برگشتن با مردي برخورد ميکردم که در کوچه کنار من حرکت ميکرد و داستانهاي مستحجن تعريف ميکرد و هميشه حس ترس در من ايجاد ميکرد و برايم آزار دهنده بود امّا هيچ وقت از اين موضوع با کسي صحبت … ادامه

فکر کردم قراره از من آدرس بپرسه, اما از من يه سوال خيلي زشت و زننده پرسيد

يک روز توي همين فروردين ماه بود که از اتوبوس هاي سرويس دانشگاه پياده شدم که برم سمت چهار راه حشمت داشتم پياده از خيابون راه ميرفتم که مردي تقريبا مسن حدود 43 تا 45 سال کنار من ايستاد اول فکر کردم قرار از من آدرس بپرسه اما از من يه سوال خيلي زشت و … ادامه

روایت خانوم س: راننده شروع کرد به حرفای ازار دهنده زدن

زمانی که تبریز بودم یه روز تصمیم گرفتم چند روزی بیام لاهیجان.واسه همین بلیط رزرو کردم.طبق عادت از اونجایی که تو اتوبوس حالم بد میشد ردیف اول نشستم.ماشینم خیلی خلوت بود.من ۶ صبح میرسیدم لاهیجان.حدود ساعت ۱شب راننده عوض شد.تقریبا همه خوابیده بودن.واسه همین راننده شروع کرد به حرفای ازار دهنده زدن.حتی وقتی سعی کردم … ادامه

روایت خانم ن: پسرایی که دویدن و ورزش کردن منو مسخره میکردن و میخندیدن…

نزدیک مسابقات کشوری رزمی بود و من داشتم برای مسابقه آماده میشدم. تصمیم گرفتم شب ها برم بدوم تا نفسم برای مسابقه بهتر شه. اولین شبی که رفتم پارک و شروع کردم به دویدن، تو راه کلی حرف و متلک شنیدم… پسرایی که دویدن و ورزش کردن منو مسخره میکردن و میخندیدن… شب دوم هندزفری … ادامه

روایت خانوم ن: اینقدر همیشه خود زن ها رو تو آزارهای مقصر میدونن که بخشی از ناخودآگاهمون شده

یه روز صبح با عجله داشتم می رفتم سر کار و سر و وضع خیلی ساده و معمولی هم داشتم که یه مردی که به نظر خیلی محترم میومد و انگار اونم داشت میرفت سر کار بهم گفت: ممه هاتو بخورم…! و واکنش احمقانه ی من این بود که سریع یه نگاه بندازم به لباسم … ادامه

روایت خانوم نون: وقتی بهم نزدیک شد یه کلمه ی خیلی زشت بهم گفت…

یه عالمه ساک و کیف و کوله جمع کرده بودم و بدو بدو رفتم ترمینال که از اتوبوس جا نمونم. رو پله برقی ترمینال که به سمت پایین می رفت ایستاده بودم و از لاین کناری هم پسری داشت به سمت بالا میومد. جز ما دو تا کسی اونجا نبود. وقتی بهم نزدیک شد یه … ادامه