Category: سایر

يه روز با دوستام بيرون بودم

يه روز با دوستام بيرون بودم.سينه هاي بزرگي ندارم و گاهي سوتين نميزنم.لاهيجان خيابون شلوغي داره كه بهش ميگن شيشه گران.چند تا پسر به طرف ما مي اومدن،يكي سينه من رو گرفت و رفت.شوك بودم.فقط جلومو نگاه كردمو حركت كردم.دوستم گفت چيزي شده.گفتم نه.اما وقتي اومدم خونه پريشون بودم ، از بي شعوري اون فرد … ادامه

اولين تجربه م وقتي بود که 8-9 ساله بودم

اولين تجربه م وقتي بود که 8-9 ساله بودم با پيراهن صورتي گلدار و جوراب کوتاه سفيد به مهماني رفته بودم و يکي از پسران آن خانواده مدام دوروبر من ميگشت و نگاهم ميکرد و مرا در موقعيتي قرار ميداد تا بدنم را نگاه کند, من متوجه نبودم چرا اين کار را ميکند. يک بار … ادامه

دوچرخه سواري ميکردم

دوچرخه سواري ميکردم, خيلي بزرگ نشده بودم ولي متوجه شرايط بودم که موتور سواري 3 پشته بهم نزديک شد و پيشنهاد داد. مونده بودم. چرا که نه دختر بودم و نه اصلاً تو باورم تا اون روز ميگمجيد که ممکنه چنين اتفاقي براي من بيافته. چون تا جايي يادمه اين ما پسر ها بوديم که … ادامه

پياده بودم و غرق تفکراتم که متوجه شدم از پشت سرم صداي موتور مي آيد.

حدوداً يک ماه پيش بود که از دانشگاه به خانه برميگشتم, ته يک بن بست در محله اي آرام و امن خانه ما قرار دارد. پياده بودم و غرق تفکراتم که متوجه شدم از پشت سرم صداي موتور مي آيد. چون هميشه از موتوري ها ميترسم, به سمت ديوار کوچه رفتم و به اصطلاح خودم … ادامه

به تجربه های ریز و درشت خودم نگاه میکنم میبینم انتخاب بین بدترینشون کار سختیه

الان که دارم به تجربه های ریز و درشت آزار خیابانی خودم نگاه میکنم میبینم انتخاب بین بدترینشون کار سختیه. از لمس شدن توی ماشین تا لمس شدن توسط موتوری یا ماشین یا دیدن آلت موتورسوار تا نگاه های سنگین هر روزه کوچه خیابان، تا تذکر تحقیرآمیز به حجاب حتی رنگ لباس ،تا استادی که … ادامه

تو پارک نشستم تا کمي کتاب بخونم

يک هفته پيش تو تايم اضافي تا رسيدن, سرويس خوابگاه تو پارک نشستم تا کمي کتاب بخونم و تو همون مدت 45 دقيقه اي تقريباً از هر 2, 3 نفري که رد ميشدن – که خب مطئناً همگي هم پسر بودن – هر کدوم حرفي و تيکه اي ميزدن.

چنتا نوجوون تو مسير که ميومده بهش متلک انداختن

يبار دوستم برام تعريف کرد که چنتا نوجوون تو مسير که ميومده بهش متلک انداختن و اون روز که روز سردي بود بهش گلوله برفي پرت ميکردن, قرار بود حرفاي مهمي بزنيم, ولي اين اتفاق و حس به وجود اومده ازش, همه وقت کمي که داشتيم رو ازمون گرفت…

سوارتاکسي شدم.کنارم پسر جواني نشست

يک شب زمستاني که پدرم در بيمارستان عمل کرده بود من ميخاستم از مسير بيمارستان به خانه برگردم. سوارتاکسي شدم.کنارم پسر جواني نشست. آنقدر فکرم مشغول پدرم بود که اصلن متوجه او نبودم. امّا کم کم احساس کردم پايم در حال لمس شدن از طرف آن پسر است. خودم را کنار کشيدم و به آن … ادامه

12-11 سال داشتم که در کوچه اي به سمت مدرسه ميرفتم

12-11 سال داشتم که در کوچه اي به سمت مدرسه ميرفتم. کوچه خلوت بود و ناگهان مردي از يکي از کوچه هاي فرعي بيرون اومد و از پشت محکم من را گرفت. من چنان ترسيده بودم که بدنم شل شده بود و نميتوانستم کاري انجام دهم يا حتي جيغ بزنم. در حال تقلا بودم که … ادامه

داشتم ميرفتم سينما عصر جديد با دوستاي خواهرم…

دوم راهنمايي بودم, يادم مياد اوّلين مانتوي کوتاه و تنگ خودم رو خريده بودم, مشکي رنگ, اون موقع فکر ميکردم مشکي رنگ با کلاسي بايد باشه. داشتم ميرفتم سينما عصر جديد با دوستاي خواهرم… چند نفر با لباس سياهي از جلو اومدن, ناگهان احساس کردم دست بزرگ و مردانه اي به پشت پاي من چنگ … ادامه