يه روز با دوستام بيرون بودم

يه روز با دوستام بيرون بودم.سينه هاي بزرگي ندارم و گاهي سوتين نميزنم.لاهيجان خيابون شلوغي داره كه بهش ميگن شيشه گران.چند تا پسر به طرف ما مي اومدن،يكي سينه من رو گرفت و رفت.شوك بودم.فقط جلومو نگاه كردمو حركت كردم.دوستم گفت چيزي شده.گفتم نه.اما وقتي اومدم خونه پريشون بودم ، از بي شعوري اون فرد و از سكوت خودم.براي بابام تعريف كردم چه اتفاقي افتاده.اونم من رو آروم ميكرد.

This post is also available in: English

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *