پياده بودم و غرق تفکراتم که متوجه شدم از پشت سرم صداي موتور مي آيد.

حدوداً يک ماه پيش بود که از دانشگاه به خانه برميگشتم, ته يک بن بست در محله اي آرام و امن خانه ما قرار دارد. پياده بودم و غرق تفکراتم که متوجه شدم از پشت سرم صداي موتور مي آيد. چون هميشه از موتوري ها ميترسم, به سمت ديوار کوچه رفتم و به اصطلاح خودم را چسباندم به ديوار. موتوري از کنارم رد شد و با سرعت به سمت من آمد و دستش را به سمت من دراز کرد و سعي کرد به سينه هايم دست بزند. من همان موقع جيغ زدم و او به سرعت فرار کرد. سعي کردم شماره پلاکش را بردارم نشد و طبق معمول فقط گريه کردم و روحم بار ديگر زخمي شد.

This post is also available in: English

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *