سوارتاکسي شدم.کنارم پسر جواني نشست

يک شب زمستاني که پدرم در بيمارستان عمل کرده بود من ميخاستم از مسير بيمارستان به خانه برگردم. سوارتاکسي شدم.کنارم پسر جواني نشست. آنقدر فکرم مشغول پدرم بود که اصلن متوجه او نبودم. امّا کم کم احساس کردم پايم در حال لمس شدن از طرف آن پسر است. خودم را کنار کشيدم و به آن پسر بد نگاه کردم امّا او بازهم خودش را به من نزديکتر کرد بسيار عصباني شدم دست پسر را گرفتم و فرياد کشيدم دستتو به من نزن بيشعور وا… او که جلوي راننده ضايع شده بود شروع کرد به انکار کردن. وقتي ديد من باز دارم به او بد و بيراه ميگويم, از ماشين پياده شد. من اون شب خيلي خيلي عصباني بودم. دوست داشتم اون پسرو يه کتک مفصل ميزدم.

This post is also available in: English

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *