Warning: Creating default object from empty value in /home/emilymay/webapps/frontend/wp-content/plugins/sitepress-multilingual-cms/sitepress.class.php on line 1895
Uncategorized

داستان یک ناشناس: ترس از مزاحمت راننده ها / Anonymous’ Story: “I feel unsafe taking shared cabs at night, so I have to take private cabs, which I can’t afford.”

وضع مالي خانواده من چندان خوب نيست براي همين تاکسي تلفني برام خيلي گرون تموم مي شه. ولي وقتي مجبور مي شم ديرتر از ساعت عادي از کلاس برگردم مجبورم تاکسي تلفني بگيرم چون هر بار که پياده ميرم تا ميدان وليعصر که سوار اتوبوس يا تاکسي خطي بشم از ماشين هايي که مزاحم مي شن و مدام بوق مي زنن مي ترسم.

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
7+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: موتور سواران بی شرم

داشتم از خوابگاه دانشگاه شریف به سمت خانه می رفتم، ساعت حدود دوی بعد از ظهر بود. دو مرد سوار موتور از کنارم رد شدند. یکی از ان ها از روی موتور در حال حرکت، دستش را به سینه هایم کوبید و خندید و رد شد. درد و خشم وجودم را گرفت. تا حدود نیم ساعت تپش قلب داشتم. هنوز از به خاطر آوردنش عصبانی می شوم.

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
8+

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان یک ناشناس: درد و فشار در بازار

در میانه بازار شلوغ راه می رفتم، بخشی از مسیرم به سمت خانه بود. مردی از پشت باسنم را به شدت فشار داد که ناخوداگاه فریاد زدم. تا برگشتم ببینم کیست، در میانه جمعیت گم شده بود و درد و شوک برای من مانده بود. جمعیتی که دور و بر من بودند این چند لحظه را دیدند و گذشتند، بدون هیچ حرفی یا سخنی.

 
 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
3+

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان یک ناشناس: هراس و درد از حمله فیزیکی / Anonymous’ Story: He snuck up from behind and grabbed her breasts, causing her to drop and break the dish she was carrying.

سیزده ساله بودم، صبح عاشورا که با چادرمشکی می رفتم خونه همسایه تا ظرف نذری بدم. مردی از پشت بهم نزدیک شد و سینه هام رو فشار داد. خیابون خلوت بود اما تک و توکی ماشین رد می شدند. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. ظرفها از دستم افتاد و گریه کنان به سمت خانه رفتم. اما هنوز درد و بی پناهی م رو به خاطر می آورم و عصبانی م می کنه.

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
7+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: اتاق پرو

پارسال رفته بودم تجريش با دوستم که شلوار بخريم. من رفتم توي اتاق پرو که يه شلوار امتحان کنم. دوستم موبايلش زنگ خورده بود و رفته بود بيرون مغازه که موبايل جواب بده ولي من نفهميدم, وقتي از در اتاق اومدم بيرون ديدم دوستم نيست ولي پسر فروشنده يه جوري ايستاده بود که بتونه من رو ديد بزنه! من تا ديدمش جيغ زدم.

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
16+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: متلک های بی شمار

هفته ي پيش براي خريد رفتم مرکز خريد ونک, تنها بودم و اولين پسري که به من متلک گفت من ياد اين افتادم که قرار شده اين تجربه ها رو بنويسم براي وب سايت, من سعي کردم حرف ها و جزئيات رو به خاطر بسپارم تا بتونم بعدا اون ها را وبنويسم, ولي نشد. در کمتر از يک ساعت که قرار بود خريد کنم 12 نفر يه من متلک گفتند. و 3 تا از اونها فحش هاي بسيار رکيک بودند!

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
9+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: آزار در اردوی دانشگاه / Anonymous’ Story: He grabbed me on the bus then acted like nothing happened.

اولين باري که با همکلاسي هاي دانشگاه اردو رفتيم. وسط راه يکي از پسرهاي سال بالايي که درسش خيلي خوب بود اومد توي اتويوس کنار من نشست و شروع کرديم به حرف زدنو اون دستش رو کرد زير ران من و من يخ کردم هر چي با نگاه سعي کردم بهش بفهمونم که اين کار رو نکنه به روي خودش نياورد! آخرش مجبور شدم بلند شم و برم کنار يکي از دخترها بشينم.

 

The first time I went camping with my classmates in college, one of the senior male students came and sat next to me on the bus. We were chatting when he pushed his hand under my leg. I was shocked and tried to show him that I didn’t like it, but he was acting like nothing had happened. Finally I was forced to change my seat.

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
4+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: آزرده از ملتک زشت

من ر. هستم. قصه متلک ها در ايران تمومي نداره. بدترينش براي من اما وقتي بود که خبر قبولي دانشگاه رو گرفته بودم و با مادرم رفته بوديم خريد که من براي قبوليم هر چي دوست دارم بخرم. يه مردي از توي ماشين به من گقت: “بکنمت!” مادرم عصباني شد و به اون آقا گفت: “خفه شو مردک بي شعور” و اون مرد شروع کرد فحش هاي بد به مادرم دادن و مردم هم توجهشن جلب شد. مرده مدام به مادرم مي گفت فاحشه! مردم هم هيچي نمي گفتن و فقط تماشا مي کردن. مرده رفت و ما هم به سرعت دور شديم. اشک رو توي چشماي مادرم ديدم و خوشحالي ما از قبولي من تموم شد.

 

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
2+

This post is also available in: English

بدون نظر

مشاهده آرشیو

Powered by WordPress