Warning: Creating default object from empty value in /home/frontend/public_html/wp-content/plugins/sitepress-multilingual-cms/sitepress.class.php on line 1895
Uncategorized

داستان عسل: نگاه های آزاردهنده

همراه دوستم در صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم و حرف می زدیم. از وقتی که ما دو دختر شروع به حرف زدن درباره مهمانی شام آن شب کردیم، راننده تاکسی آیینه وسط را طوری حرکت داد تا ما را ببیند. با توجه به زاویه ای که به آینه داد، مطمئن بودم که به هیچ وجه به خیابان دید ندارد. اما در عوض ما را می دید. ما به حرف زدن ادامه دادیم اما هر لحظه ای که نگاهمان به خیابان روبرویم می افتاد، چشم های او را از آینه ماشین می دیدیم که به ما زل زده است و ناراحت می شدیم.

This post is also available in: English

بدون نظر
User Submissions

داستان نازنین: شادمانی بر باد رفته/ Nazanin’s story: The lost happiness

از خیابان ولیعصر به سمت میدان ولیعصر می آمدم. در حال به یاد آوردن خاطره ای، خوشحال بودم و لیخندی به لب داشتم. مردی از کنارم رد شد و به مسخره گفت: “چته اینقدر خوشحالی؟” او رد شد و رفت اما من دیگر خوشحال نبودم و حس بدی داشتم. از طرفی با خودم مبارزه می کردم که حس خوبم را از دست ندهم و نمی شد. از طرف دیگر از خودم عصبانی بودم که چرا اجازه داده ام کسی با یک جمله مرا ناراحت کند، در این مورد هم کاری از دستم ساخته نبود. از طرف دیگر دچار حس بدی شده بودم که شاید من نباید در خیابان خوشحالی ام را نشان می دادم. به خودم یادآوری کردم که من هیچ کار بدی نکرده ام و احساس بدم کم شد، اما شادمانی ام رفته بود و تا ساعت ها برنگشت.

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
33+

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان مهری: خشونت در پل هوایی /Mehri’s story: Harassment in a footbridge

من 22 سالمه. ظهر که از دانشگاه به سمت خانه میرفتم برای گذشتن از عرض خیابان از پل هوایی استفاده کردم پل خلوت بود و تقریبا نیمی از پل را رد کرده بودم که مردی از روبرو از کنارم گذشت چند لحظه بعد شخصی از پشت سر جلوی دهانم را گرفت و با دست دیگر سینه هامو شروع کرد به فشار دادن. سعی کردم با تقلا از دستش بیرون ببام نیمه جیغی زدم. بهم گفت ساکت بشم زود ولم میکنه و بعد از چند بار فشار دادن سینه ها ولم کرد و از طرف مخالف با دو فرار کرد و من شروع به فحش دادن بهش کردم و از پل پائین اومدم. بیشتر که به پل نگاه کردم متوجه شدم قسمتی که منو گرفته و کشیده بود توسط بیلبوردهای تبلیغاتی مخفی شده بود.

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان سما: تجربه آزار در میانه شادی ملی/Sama’s story : Experiencing harassment in a national happy time

بعد بازی ایران و بحرین مقدماتی جام جهانی ۲۰۰۲(ژاپن و کره )،از بازی ایران و استرالیا مقدمانی جام جهانی ۹۸ باب شده بود ملت می رفتن بیرون. (اون مرد)دستش چسبیده بود به رانم قدش از من کوتاه تر بود تنها کاری که کردم موهاش رو گرفتم و کشیدم بالا برگشت گفت هوی پتیاره چیکار میکنیییییی گفتم من چیکار میکنم یا تو!!!! اینقد شلوغ بود که مجال نبود دعوای لفظی بکنم فقط تو دستام پراز موهاش بود فک کنم کلی مو از سرش کنده بودم برای خودم ناراحت نبودم برای یگی( خواهرم) ناراحت بودم. اون بچه بود و نمیخواستم اینجوری بهش دست زده بشه خودم رو سپرش می کردم تا اگر دستی زده میشه به من زده بشه چون از اون ۸ سال بزرگتر بودم و بارها تجربه این ماجرا داشتم . اون روز حالم از هرچی خیابون شلوغ و … بهم خورد با خودم عهد کردم دیگه نمیرم جاهای شلوغ که امنیت ندارم و همش برام اعصاب خردی می مونه.

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان یک ناشناس: ترس از مزاحمت راننده ها / Anonymous’ Story: “I feel unsafe taking shared cabs at night, so I have to take private cabs, which I can’t afford.”

وضع مالي خانواده من چندان خوب نيست براي همين تاکسي تلفني برام خيلي گرون تموم مي شه. ولي وقتي مجبور مي شم ديرتر از ساعت عادي از کلاس برگردم مجبورم تاکسي تلفني بگيرم چون هر بار که پياده ميرم تا ميدان وليعصر که سوار اتوبوس يا تاکسي خطي بشم از ماشين هايي که مزاحم مي شن و مدام بوق مي زنن مي ترسم.

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
30+

This post is also available in: English

بدون نظر
دسته‌بندی نشده

داستان یک ناشناس: موتور سواران بی شرم

داشتم از خوابگاه دانشگاه شریف به سمت خانه می رفتم، ساعت حدود دوی بعد از ظهر بود. دو مرد سوار موتور از کنارم رد شدند. یکی از ان ها از روی موتور در حال حرکت، دستش را به سینه هایم کوبید و خندید و رد شد. درد و خشم وجودم را گرفت. تا حدود نیم ساعت تپش قلب داشتم. هنوز از به خاطر آوردنش عصبانی می شوم.

 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
25+

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان یک ناشناس: درد و فشار در بازار

در میانه بازار شلوغ راه می رفتم، بخشی از مسیرم به سمت خانه بود. مردی از پشت باسنم را به شدت فشار داد که ناخوداگاه فریاد زدم. تا برگشتم ببینم کیست، در میانه جمعیت گم شده بود و درد و شوک برای من مانده بود. جمعیتی که دور و بر من بودند این چند لحظه را دیدند و گذشتند، بدون هیچ حرفی یا سخنی.

 
 

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
13+

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized

داستان یک ناشناس: هراس و درد از حمله فیزیکی / Anonymous’ Story: He snuck up from behind and grabbed her breasts, causing her to drop and break the dish she was carrying.

سیزده ساله بودم، صبح عاشورا که با چادرمشکی می رفتم خونه همسایه تا ظرف نذری بدم. مردی از پشت بهم نزدیک شد و سینه هام رو فشار داد. خیابون خلوت بود اما تک و توکی ماشین رد می شدند. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. ظرفها از دستم افتاد و گریه کنان به سمت خانه رفتم. اما هنوز درد و بی پناهی م رو به خاطر می آورم و عصبانی م می کنه.

بلند گفتی. شنیده شد. با تو هستیم.
24+

This post is also available in: English

بدون نظر

مشاهده آرشیو

Powered by WordPress