Uncategorized @fa, سایر, کلامی

روایت خانوم س: راننده شروع کرد به حرفای ازار دهنده زدن

زمانی که تبریز بودم یه روز تصمیم گرفتم چند روزی بیام لاهیجان.واسه همین بلیط رزرو کردم.طبق عادت از اونجایی که تو اتوبوس حالم بد میشد ردیف اول نشستم.ماشینم خیلی خلوت بود.من ۶ صبح میرسیدم لاهیجان.حدود ساعت ۱شب راننده عوض شد.تقریبا همه خوابیده بودن.واسه همین راننده شروع کرد به حرفای ازار دهنده زدن.حتی وقتی سعی کردم بخوابم همچنان به حرفاش ادامه داد.واقعا ازار دهنده بود.

س.، مسیر تبریز تا لاهیجان، 1390

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa, تعقیب کردن, حمله/تجاوز, دستمالی, سایر

روایت خانوم الف: یه موتور اومد اذیتم کنه

چند سال پیش برای رفتن به کلاس خصوصی تند، تند داشتم میدویدم که به موقع به کلاس برسم یه موتور اومد اذیتم کنه و کیف اینام و بکشه، تنها زمانی بود که نمیدونم با چه جراتی پام و اوردم بالا و زدم به کمرش، خدارو شکر همون لحظه ماشین گشت رد شد از اون کوچه و موتور سواره رفت، هنوزم یادم میاد ترسش میاد تو کله وجودم و اون لحظه با چه شهامتی این کار و کردم برام غیر قابل باوره.

الف، نزدیک مدرسه شایستگان لاهیجان، 1385

This post is also available in: English

بدون نظر
دستمالی, سایر

روایت خانوم الف: احساس کردم یچیزی داره زانومو میگیره…

یه روز از دانشگاه به سمت خونه تاکسی نشستم دوتا اقا بعد از من سوار شدن یکی زودتر پیاده شد، دومی که بهم چسبیده بود کنار نرفت و من از پنجره بیرون و میدیدم بعد 1 دقیقه احساس کردم یچیزی داره زانومو میگیره دیدم همون اقاست اینقدر شوک شده بودم که نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم فقط به راننده گفتم همینجا پیاده میشم.

الف، مسیر تاکسی دانشگاه آزاد لاهیجان، 1391

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa, دستمالی

روایت خانم ن: یکهو دست یه غریبه اومد و…

پشت ویترین یه مغازه با مامانم وایستاده بودم و وسایل رو نگاه میکردیم. که یکهو دست یه غریبه اومد و کاملاً باسن و لای پاهامو لمس کرد و رفت. من از شدت احساس چندشی که بهم دست داد یک لحظه سر جام خشک شدم. فکر می کنم رنگم هم پریده بود چون مامانم سریع متوجه حالم شد و پرسید چی شده. من انگار که خودم کار بدی کرده باشم از مامانم پنهون کردم و گفتم هیچی. وقتی برگشتم به سمت جمعیت دیگه خیلی دیر شده بود و نمیدونستم از اون همه مردهایی که در حال رد شدن بودن کی این کار رو با من کرده…

خانوم نون – لاهیجان – خیابان شهدا

This post is also available in: English

بدون نظر
سایر, کلامی

روایت خانم ن: پسرایی که دویدن و ورزش کردن منو مسخره میکردن و میخندیدن…

نزدیک مسابقات کشوری رزمی بود و من داشتم برای مسابقه آماده میشدم. تصمیم گرفتم شب ها برم بدوم تا نفسم برای مسابقه بهتر شه. اولین شبی که رفتم پارک و شروع کردم به دویدن، تو راه کلی حرف و متلک شنیدم… پسرایی که دویدن و ورزش کردن منو مسخره میکردن و میخندیدن… شب دوم هندزفری گذاشتم تو گوشم تا صدای آهنگ نزاره حواسم به مزاحمت هاشون پرت بشه ولی باز نگاه ها و چهره های ریشخندآمیزشون اذیتم می کرد.

خانوم نون- لاهیجان- دور استخر-

This post is also available in: English

بدون نظر
دستمالی, سایر

روایت خانوم ن: مرد کناری خیلی بهم چسبیده بود…

تو ماشین سواری رامسر-لاهیجان نشسته بودم و تنها زن توی ماشین بودم. مرد کناری خیلی بهم چسبیده بود ولی من به خودم گفتم جا کمه و جثه مسافرها بزرگه و ناچاراً بهم چسبیدن. تا اینکه یکی از مسافرای عقب پیاده شد بین راه ولی بغل دستی من یکم جا به جا شد و دوباره اومد بهم چسبید! من دیگه مطمئن شدم که مرض داره و بلند داد زدم: این همه جا! چرا چسبیدی به من؟ خودش رو زد به اون راه که مثلا چی میگی؟ من که کاریت ندارم! و یه خورده رفت اونورتر. اون وقت راننده ی ماشین بدون اینکه مرد مزاحم رو خطاب قرار بده، به من گفت: خانوم میخوای بیا جلو بشین! گفتم چرا من جامو عوض کنم؟ کس دیگه ای مشکل ساز شده… و قضیه همون جا با سکوت همه ی افراد تو ماشین تموم شد. انگار نه انگار.

خانوم نون- رامسر به لاهیجان- 1394

This post is also available in: English

بدون نظر
سایر, کلامی

روایت خانوم ن: اینقدر همیشه خود زن ها رو تو آزارهای مقصر میدونن که بخشی از ناخودآگاهمون شده

یه روز صبح با عجله داشتم می رفتم سر کار و سر و وضع خیلی ساده و معمولی هم داشتم که یه مردی که به نظر خیلی محترم میومد و انگار اونم داشت میرفت سر کار بهم گفت: ممه هاتو بخورم…! و واکنش احمقانه ی من این بود که سریع یه نگاه بندازم به لباسم که نکنه بد مونده باشه یا مثلا بدنم معلوم شده باشه که همچین حرفی بهم زده! انگار که مثلاً اگر یقه ی لباس من باز باشه اون حق داره اینجوری با من حرف بزنه! اینقدر که همیشه خود زن ها رو تو آزارهای خیابانی مقصر میدونن که بخشی از ناخودآگاه خودمون هم شده و دنبال اشکال تو خودمون میگردیم.

خانوم نون – لاهیجان – خیابان 22 آبان – 1393

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa, سایر, کلامی

روایت خانوم نون: وقتی بهم نزدیک شد یه کلمه ی خیلی زشت بهم گفت…

یه عالمه ساک و کیف و کوله جمع کرده بودم و بدو بدو رفتم ترمینال که از اتوبوس جا نمونم. رو پله برقی ترمینال که به سمت پایین می رفت ایستاده بودم و از لاین کناری هم پسری داشت به سمت بالا میومد. جز ما دو تا کسی اونجا نبود. وقتی بهم نزدیک شد یه کلمه ی خیلی زشت بهم گفت. من خیلی شوکه شدم چون دلیلی نمیدیدم که بخواد همچین حرفی به من بزنه. ولی اون با اینکه مرتکب کار زشتی شده بود اصلا نه هول شد و نه سعی کرد زودتر از اونجا دور شه. در کمال آرامش و با یه لبخد کثیف وایستاد و انفعال منو نگاه کرد! بعدش خیلی از دست خودم عصبانی شدم که هیچ واکنشی نشون ندادم.
خانوم نون – قزوین- ترمینال – 1390

This post is also available in: English

بدون نظر

مشاهده آرشیو

Powered by WordPress