Uncategorized @fa

روایت ز.ک: زنان مرده؟

ما تو شهرمون آزاری که خیلی مشهود هست آزار موتورسواراست. که به شدت تو کوچه های تنگ قم تنش ایجاد میکنه تا حدی که قلبت یک لحظه می ایسته.
وقتی هم که رد میشن یا باسن یا سینه رو میگیرن.
حتی تو روزش وحشتناک ترسناکه چه بشه شب.
واقعا شبا حسرت دارم با آرامش تو خیابون قدم بزنم ولی کافیه 12 شب بیرون باشی به گمانشون میره که حتما دختر خرابی هستی که تا این موقع بیرونی ولاغیر. به خودشون اجازه میدن دنبالت زرزرچرندگویان راه بیفتن تا بقیه فاصله تا خونتو بدویی. تا زهرمارت بشه خیالشون راحت بشه.
یاد شعر شاملو می افتم:
“در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر برمی کشد فریاد..”

ز.ک، از قم

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

روایت سعیده: مزاحمت و حیله گری

تو مسیر که میخوام از صیقلان تا محل کار برم یه تیکه ای رو باید پیاده برم که کل اون مسیر ایستگاه تاکسی هستش و راننده ها از روی بیکاری، عابرین خانوم رو سوژه قرار میدن. بارها شده که حرف های رکیک میزنن که من مخاطبشون هستم اما کاری از دستم بر نمیاد. من واقعا دوست دارم یک بار با آرامش خاطر راه برم تو خیابون اما …
[اون روز] تو تاکسی که نشستم تو مسیر فلکه گاز به صیقلان کنارم یه مرد میانسال نشست با اینکه هنوز نفر سوم سوار تاکسی نشده بود وکلی جا داشت خودشو به من چسبوند و من گفتم لطفا بهتر بنشینید چون جام تنگه به حرفم توجهی نکرد و من خیلی عصبی شدم و کیفم رو کنارم گزاشتم.وبلند گفتم مگه متوجه نمیشی؟ اما این فرد مکار شروع کرد به صحبت با راننده کرد، خیلی مودب و موجه خودش رو جلوه داد، و راننده هم کلی تحویلش گرفت. جوری که انگار من مقصر بودم تو این ماجرا.
سعیده

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

داستان سعیده: شرم من از کار زشت او

سعیده: برای خرید به بازار رفته بودم تو میدون خیابون شریعتی که تو اون شلوغی یه مرد به من چسبیده بود و حرکات ناجوری انجام میداد و انقدر شرمنده شده بودم که فقط تونستم فرار کنم و تو شلوغی یه راه باز کنم در برم چون انقدر که شلوغ بود نمیتونستم کسی رو که این کار رو کرده پیدا کنم .
سرت بالا، بلند بگو: ممنون. اگه میشه اون حرکات رو بگی خیلی خوبه. اگرم دوس نداری یا راحت نیستی اشکال نداره نگو.

سعیده: آره میگم آلت تناسلیش رو به باسنم میزد اول نفهمیدم. اما بعد که متوجه شدم یه حالت بدی بهم دست داد یه شرمندگی که فقط میخواستم از اونجا دور شم.

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

داستان سعیده: “می شه از پستونات شیر بخوریم” در خیابان

بعد چند وقتی که چند تا پسر تو کوچه مون با ماشین مدل بالای باباشون میان دور دور و هر وقت منو میبینن به من حرف های رکیک میزنن مثلا میگن میشه از پستونات شیر بخوریم انقدر بلند که تمام اطرافیان میشنون اما من کاری نتونستم بکنم.
اینجا محل زندگی منه اونا مال این منطقه نیستن من واقعا خجالت می کشم.
سعیده

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

داستان سعیده: دست درازی در کافی نت

تو خیابون نامجو که هر روز هم مسیرمه چند سال پیش برای گرفتن چند تا پرینت رنگی نقاشی و یک سری سرچ کردن به کافی نت روبروی دانشگاه رفتم .بعد پشت کامپیوتر نشستم و از پسری که تو اون کافی نت بود یه سوال کردم و ازش کمک خواستم کافی نت ها حالت غرفه داشت ینی که تو دیدت به بغل دستیت محدود بود پسره که همیشه هم میدیدمش و برام آشنا بود و اومد کنارم نشست و وقتی موس رو از دستم گرفت دستمو لمس کرد من به خودم نگرفتم اما موقعه توضیح دادن چنان صورتش رو به من نزدیک کرد که دو میلیمتر فاصله بود و جوری که میخواد لبامو ببوسه من که شوکه شده بودم صندلیمو به شدت کشیدم عقب اما اون از رو نرفت واقعا ازش چندشم شد و از اینکه نتونستم اونجا از خودم دفاع کنم ناراحتم.هنوزم که این پسر رو میبینم، خجالت میکشم با اینکه من کار بدی نکردم .بعدشم بارها شده که دیدم وقتی من از اون سمت رد میشم منو نگاه میکنه و با دوستاش پچ پچ میکنه. و این واسم خیلی آزار دهندست.
سعیده

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

داستان عسل: نگاه های آزاردهنده

مردی دارد ماشینش را پارک می کند. یکهو توقف می کند. بر می گردد و سرتاپای مرا ورانداز می کند. من فکر می کنم شاید جایی لباسم لکه ای داشته حواسش را جلب کرده. شاید رنگ لباسم شاد بوده است. شاید فکر کرده من در این محل تازه واردم و می خواهد مرا بشناسد. مدام می خواهم دیگران را توجیه کنم. فراموش کرده ام نگاهی که حس بدی به من بدهد ظلم به من است در محیط عمومی. این حقم را نمی دانم.
عسل

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

روایت عسل: کابوس شبانه مادرم

نیمه شب با ناله های مادرم بیدار شدم که در اتاق دیگری می خوابد. از ته گلو جیغ می کشید با این که دهانش بسته بود. بیدارش کردم. گفت خواب بدی دیده که در تاکسی مردی دستش را روی پایش گذاشته و اونمی توانسته دست او را عقب بزند. می گفت او را تهدید کرده که شوهرم در ایستگاه بعدی منتظر است و حقت را کف دستت می گذارد. خشم و ترس زیاد. که بیدارش کردم.
عسل

This post is also available in: English

بدون نظر
Uncategorized @fa

داستان عسل: عادت تلخ

من عادت کرده ام. انقدر عادت کرده ام که یادم نمی اید همین امروز، چند بار در خیابان مورد خشونت قرار گرفته ام. انقدر که نگاه ها و وراندازکردن ها را حق آنها می دانم. و این از تمام خاطره هایم تلخ تر است. این که ناخوداگاه تمام این تنش های هرروزه را به پس ذهنم هل می دهم و دفن می کنم. اگر جایی به یکباره بیرون بزند، می دانم که نمی توانم کنترلش کنم.
عسل

This post is also available in: English

بدون نظر

مشاهده آرشیو

Powered by WordPress